ذبيح الله صفا
677
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
قسمتهايى از آن را نقل كرده است و اينك چند بيتى از آنكه با شرح غافلگير شدن ربيعى در مجلس شراب بوسيلهء مأموران ملك فخر الدين آغاز شده است : از در و ديوار عَوانان شاه * چند تن و ، شحنهء زندان شاه بسته ميان تنگ درون آمدند * شسته همه چنگ به خون آمدند نى بنشستند و نه مى كرده نوش * مطرب و چنگ و دف و نى شد خموش در دلم آمد كه بخمّ كمند * بست مرا خواهد چرخ بلند با من از آغاز يكى ز آن گروه * گفت كه اى كودك دانشپژوه باده مخور دست بدار از گناه * خيز كه مىخواندت القصه شاه يكسره ياران همه برخاستيم * كار جز آن بود كه ما خواستيم نى دل بزم و نه تمنّاى مى * روى نهاديم سوى قصر كى فرّ كيان شاه فريدون نژاد * وارث كيخسرو با دين و داد پشت جهاندارى و روى سپاه * نازش نام و نسب كرت شاه شاه جهان خسرو روى زمين * وارث جمشيد ملك فخر دين داشت يكى بند گران ساخته * ز آهن و فولاد بپرداخته كرد مرا بسته بدان بند پاى * سرمكش « 1 » از خواهش گيهان خداى آن دگران را همه آزاد كرد * چرخ فلك بين كه چه بيداد كرد من شده پس بستهء بند گران * راست چو كاوس بمازندران بار غمى بر دل و بر پاى بند * با همه غم همنفسم تاىِ چند « 2 » جان « 3 » من از صحبتشان در غريو * بُلعجبى چند نه مردم نه ديو يك دل از ايشان بجهان شاد نه * چون دلشان آهن و پولاد نه ديو يكى مسخره در گردشان * خرس يكى لَتخوره « 4 » شاگردشان عادتشان بستن و آويختن * خصلتشان كشتن و خون ريختن
--> ( 1 ) - كذا ، شايد : شرمگن ( 2 ) - در اصل : تا به چند ( 3 ) - در اصل : حال ( 4 ) - لتخوره : پسگردنىخور .